بهشت شناسی
طبیعت ناب درگز (سیب دربندی درگز) زیبا (روستای سنگ سوراخ بیست کیلومتری درگز) دلچسب (رودخونه ی چهلمیر) سرشار از حس (بهشت سبز-درونگر-جاده اصلی درگز) ناب (شیلگان دره-تقریبا تمام شعرای فوق العاده مو که به دل خودم نشسته واقعا؛ اینجا گفتم) خاستگاه حس(منظره ناب روستای کبکان ده کیلومتری درگز) نکته نوشت: چقدر...
فایزه خانوم هم که...
روزی که قرار هست برم یه جای مهم کلا از همون شب قبلش خواب ندارم امروزم همینطور همینجوری وایستادم تا بشه ساعت یازده ظهر! دیگه آدم هرچی هم که کشش بده و کفش واکس بزنه(این فوق مهمه) و لباسارو آماده کنه و کلی خودشو غشو کنه :) یه ساعت مشغوله البته قرار عاشقانه و اینا نیستا :)) حالا از بیکاری و واسه که سرم ...
تمرین
چقدر دلتنگم برای کسی که شبیه نبودنهای خودم است شبیه روزهایی که خبر نداشته ام از حس هایی که بود حس هایی که هســـــــــــــــت و چه ناباورانه باور نمیکند کسی مرا و این "درد" استـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز به پیچک آرام خشکیده ی حیاط خیره شدم دریافتم سهم ما از عشق؛ ایست...
https://telegram.me/Arashkamangirpoem67
تلگرام موقت رو همیشه دارم (واقفند همه که گوشی ها رو دادم ببرن شهرستان که نتونم زیاد با وقتم ور برم!)منتهاش محاله پی ام جواب بدم الان با این وضعیت درسیضرورتا کسی کار داشت میتونه پیام بده #البته قربونش برم که همیشه میتونه پی ام بده در هر حال گرچه دل خوش کنکه دیگه؛اصلا معلوم نیست هست؛معلوم هست نیست و ا...
دل/حرف/گُر/داغ
هان؛میدونی چی یادم اومد! من بیست و هشت سالمه فائزم خیلی باشه بیست و یک و دو؛نه بابا کمتر؛ من خیلی وقته؛چندین ساله که متوجه شدم : یکی که تقریبا باب میل قلبت بوده رو بزاری بری دنبال ایده آل ده سال هم میگذره ؛پیداش نمیشه یا همچنین بری دنبال آرمانها؛محقق نمیشه دوباره دوسال وقت میزاری؛اون ده سال پیشی رو ...
آهوی من بود؛
از چهار نقطه شد کژال از کژال شد فایزه از فایزه شد دوست از دوست شد عشق و از عشق ....نــــــرفت و ماند؛ هرچند که نیست
نــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــ
نــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــ
نیم مرد؛
به چیزهایی که اعتقاد ندارم هم متوسل شدم :) دروغ بودنشان را بیشتر فهمیدم وقتی باز هم نیستی پ.ن: من چکار کنم با این عالمه حرف؛این عالمه حُزن؛اینهمه متانت به خرج دادن و مردانه آرام بودن
....
سخت استـــــــــــــــــ ... میدونی؛دست من نیست همچین یه لحظه تا حد یک آرامشِ انفجاری دوست دارم یه چیزی رو داد بزنم نمی دونم چی رو؛ فقط : گفتی که عادت میکنی در عمق تکرارمن هرچه کردم با نبودت خو نکردم دادنوشت: فایزه دلم درد داره
خلسه ی آرامِ هیچ
سلام خواهم کرد به هنگامه ی ذوب شدن شبنم انجمادِ شب، در سپیده ی صُبحبه صدای خسته ی زنگوله ی برّه ای در نهایتِ شبو به آهنگِ کلامِ رعشه ای در گلوی یک مَرد به نشانه ی سلـــام من از شب آمده ام؛از انتهایِ خوابِ آرامِ خورشیداز استحاله ی نور در روزنه ی سبزِ یک برگ و سلام خواهم کرد؛ به خَنج هایِ پیچیده در هم...
تحمل هم حدی ندارد!
خیلی طول کشید که فهمیدم تحمّل هم؛حدّی نــــدارد ! تا هر کجای این حس که تحمل کنی،کِش می آید ولی مُردن نیست؛کُشتن نیست من کسی را؛ او را؛ دوست تر از پیش میدارم و چیزی شبیه خواسته ای نادر است و چیزی شبیه اینکه از باران ببارَد اَبر؛ گاهی خواستن؛فقط یک فعل نیست او چه باشد چه نباشد؛در تمامِ تمامِ تمامِ من ...
سپید می شوم
و یکی بود که با من؛ می آمد تا نور و در آفاقِ خیالی سر سبز؛استکانی چای دستم میداد و یکی بود؛ که آرامشِ هیچستان بود و از آن گاه که آمد , سیبها دلتنگنــــد یاد من هســـــت که مردانه مراقب بودم؛ که نیفتد از عشق یاد من هست که مردانه تمشک از تنشِ بوته برایش چیدم و گُلی بود در آن باغ؛ از شدتِ آرامشِ چشمش؛ ...
فصل و حس
فصل خوبیست؛ باد سردی ؛می وزد از تَفِ روز گاهگاهی؛سرخوش از ته مانده ی یک رایحه یاس و چه خوب است؛ که بیاندیشیم؛مِهر در راه است؛مهربانی هم هست داشتم فکر می کردم که بیاییم ، متــــــــعـــــهّد باشیم و شهریورِ خود را؛بسپاریم به مهر و بیاییم بگوییم به یکدیگر "حس" جایِ ادا کردن کجواژه ی "هیس!" و بدانیم که...
چایِ زمان
استکانم پُر از آلایشِ چای؛دَمِ صبح استکبک همسایه که در بطنِ قفس زندانیست؛می خوانَدخاک از سطحِ لبِ طاقچه پیداستعلف از گوشه ی سجاده ی بی حاصل من می رویَدپای من لخت؛ سطحِ بی رنگِ تنِ کاشی؛ سردگاهی از گوشه ی افکارم میچکد آبگاهی ؛نوکِ انگشتِ تخیّل خیس از فهمِ تراویدنِ باران در باغعطرِ آغوشِ صمیمیتِ مادر ...
موسم پاییزیِ شعر
سلام خواهم کردبه انکسارِ نفسهایِ سردِ سروی ســبز؛که خفته در بارانبه ارتجاعِ علفهایِ هرزِ خواب آلودبه شیشه ای که پس از بوسِ خیسِ باران؛ناب من از تراوشِ شب در نهادِ یک شبتاب؛از عــشـــــق آمده اَمو از دلِ خنکایِ نسیمِ صبحی تَر؛ چه عشق شیرین است؛چه بوسه از لبِ یک سیب؛ بی خبر، زیباست گاه باید؛ وزنِ یک ش...
وصف آمیز
عصر خوبی هم بود ؛و خدا حس میشُدسطحِ آب ، انعکاسِ عطشِ ماه را می فهمیدو درخت؛ در خلسه ی داناییِ نارنج؛ مشغولِ تماشایِ گُلِ سوسن بودمن؛ کتابی در دستگاه از شکلِ نفسگیرِ زمان در خود، سردگاه اندازه ی یک واژه ی بیجا؛ کمرنگو انگار کسی بود؛ که مرا می دانســـــتراستی؛چه کسی می دانَد؛چیست در خلوت یک تکه ی چوب...
:-)
سلام..... قطعا یادت بیشتر از این پستی بود که گذاشتم.......... ولی منو که میشناسی....وقتی دلیل قانع کننده ای نداشته باشم برای کاری ، خیلی سخت میتونم انجامش بدم ،اما دلم نیومد تبریک نگم :-) حداقل اگه نمیخوام پیام بدم...تو وب خودت تبریک بگم بت :-) منم دلم تنگ شده....واین بی منطق ترین حسی هس که دارم! :-...